عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

ما برگشتیم ♥

1391/12/5 17:02
نویسنده : مامان متین
617 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستای خوبم که باز هم مثل همیشه به من و پسرم لطف داشتن و در نبودمون بهمون سر زدن و برامون نظر گذاشتن 

من و ایلیا جونم دو هفته پیش رفتیم رشت و سه شنبه 24 بهمن بابایی اومد دنبالمون و جمعه 28 بهمن بر گشتیم تهران  مثل همیشه خیلی بهمون خوش گذشت 

از صبح هم که بیدار شدم دارم ساک خالی میکنم و وسیله جمع میکنم، که این قسمت مسافرت و اصلا دوست ندارم خنثی الان که ایلیا خوابید منم از فرصت استفاده کردم و اومدم وب پسری رو آپ کنم لبخند

وقتی که رشت بودیم ایلیا رو بردم ارایشگاه مخصوص کودکان تا موهاش و کوتاه کنن، بر عکس تصورم که فکر میکردم گریه میکنه (دفعه قبل که بردمش ارایشگاه معمولی کلی گریه کرد)، گریه که نکرد هیچ، کلی هم ذوق کرد و سریع یه ماشین انتخاب کرد و نشست توش و خانم ارایشگر هم با حوصله و خیلی مهربون موهاش و کوتاه کرد، بعدش رفت و تو اتاق بازی و اونجا ازش عکس گرفتن و بهش جایزه دادن چون پسر خوبی بود، بعد برگشتیم خونه، کلا خیلی تجربه خوبی بود و به نظرم اینجوری تو روحیه بچه ها تاثیر مثبت میذاره لبخند

مادرجون ایلیا (مادر خودم) یه ژاکت خیلی خوشکل براش بافته که اسمشم و پشتش نوشته وقتی میپوشه خیلی با نمک میشه خنده 

بهمن هم دیگه تموم شد و کم کم روزشمار عید داره شروع میشه ، من عاشق اسفندم (البته به غیر از ترافیک و شلوغی خیابونا) هوا یه جوری میشه و به نظرم همه جا یه بوی خوبی میده و به ادم احساس خوبی دست میده ایشالا که سال 92 برای همه سال خوبی باشه به احتمال زیاد هفته اول عید عقد خاله ملاحته و 15 فروردین هم عروسی پسردائیم هومن، دارم لحظه شماری میکنم برای عروسیییییییییییییییییییییییییییییی 

خونه تکونیم که تموم شد و فقط یه سری خرید دارم، راستی مبل هارو هم اوردن و چیدیم خوشکل شده ولی قسمت سنتی خونمون هنوز آماده نیست ابرو

اینم از این چند وقتی که نبودم دوربینم و رشت جا گذاشتم ولی زود میام و عکس از ایلیا میذارم لبخند

 

پ.ن1. این پست با عکس تکمیل شد.

پ.ن2. توی پست بارش باران در تهران گفتم که دلم خیلی برای بارون تنگ شده، وقتی که رشت بودم دلی از عذا در اوردم و کلی با صدای بارون خوابیدم و با صدای بارون بیدار شدمنیشخند

عکسهای این پست در ادامه مطلب

ایلیا علاقه شدیدی به ماشین داره و اینجا در راه برگشت به تهران وقتی میثم پیاده شد سریع رفت پشت فرمون بغل عکس زیاد ازش گرفتم ولی متاسفانه خیلی تکون میخوره و همه تار شد خنثی

......................................................................................................................

.......................................................................................................................

این عکسها قبل از رشت رفتنمونه و ایلیا رو برده بودیم پارک شریعتی لبخند این عکس ها هم اکثرا تار شد ناراحت

......................................................................................................................

.....................................................................................................................

....................................................................................................................

.....................................................................................................................

 

اینم یه سری دیگه از عکسهامون قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

مسافران آسمانی
29 بهمن 91 9:59
خوش اومدی عزیزم...ایلیا گلی بوس بوس...
دلمون براتون تنگ شده بود...


دل ما هم براتون تنگ شده بود معصوم جون
نیم وجبی
29 بهمن 91 23:30
به به میبینم که برگشتین خیلی خوشحال شدم
معلومه که خیلی خوش گذشته بهتون
کسری جونم تو همین هفته برمی گرده دوست گلم مرسی که به فکرمونی


ممنونم عزیزم
اره خیلی خوش گذشت
خوشحالم که پسملی نازتون داره برمیگرده
مامان آینده یه فسقلی
30 بهمن 91 2:24
به به به ،،، خوش اومدین ، رسیدن بخیر ...

خوشبحالت، ننم بارون و هوای ابری رو دوست دارم ،،،

چقدر جالب که مادرتون اسم ایلیا رو بافتن رو لباسش، دستشون درد نکنه.

امیدوارم شما هم سال خوبی پیش رو داشته باشی .

بیصبرانه منتظر عکس هاییم


مرسی عزیزم که بهمون لطف داری و با وجود مشغله زیاد باز هم بهمون سر میزنی
مامان ریحان عسلی
30 بهمن 91 11:51
سلام
خوشحالم بهت خوش گذشته من امسال می خواستم عیدو برم ولایت اما بخاطر فوت مادر شوهرم همه چیز بهم خورد شانس ِ منه دیگه بی صبرانه منتظر عکسای پستت هستم


ممنونم عزیزم
خیلی سخته ادم تعطیلات نتونه بره شهر خودش ولی ناراحت نباش ایشالا با شادی بری
مامان زهرا دختر دوست داشتنی
30 بهمن 91 15:06
خوش اومدی خانمی

مبلمان جدید هم مبارکت باشه

صدای بارون و لذت این روزها هم ارزوی من است برای هر روزت

بی صبرانه منتظر عکس ها هستم


خصوصی داری
با پست 63 و 64 بروزیم

راستی کوتاهی موهای گل پسرت هم مبارک باشه


مرسی عزیزم، صدای بارون خیلی ارامش بخشه مخصوصا برای من که بچه شمالم
هدیه خدا- فریماه
1 اسفند 91 10:51
خداروشکر که خوش گذشته. همیشه به سفر. وای راست میگی متین جون اون قسمت ساک خیلی حالگیره. مبلمان هم مبارک. عکسشو بذار ببینیم.


مرسی عزیزم
از همه سخت تر همون ساک باز کردن و جمع کردنه
ممنون عزیزم، چشم عکسارو زود میزارم
مامان شايان
2 اسفند 91 15:31
خوشحالم عزيزم كه بهت خوش گذشت ايشالا هميشه به شادي و سفربه ما هم سر بزني كلي خوشحال ميشيم تازه ثواب هم داره ها


مرسی دوست جون
چشم عزیزم
مادر آیاتای
4 اسفند 91 18:22
سفر که خوش بگذره زحمتهای بعدشم اشکالی نداره. امیدوارم همیشه شاد برید سفر و شاد از سفر برگردید. وسایل نو هم مبارکه. عکساشو بزار ما هم ببینیم متین جون.


مرسی عزیزم از لطفت
عکس مبل هارو گذاشتم
مادر آیاتای
6 اسفند 91 15:17
به سلامتی. متین جون خودت مثل اینکه وزن کم کردی آره؟ جمع و جورتر شدی احساس میکنم.


نه عزیزم وزنم همونه، شاید اینجوری تو عکس نشون میده، ولی رژیم گرفتم تا عید کمی لاغر شم ( البته اگه خدا بخواد )